ای دل، شباب رفت

اجازه بدهید کوتاه و مختصر بگویم که امروز هیچ کاری نکردم و حالا از فرط خستگی حتی نای غذا خوردن ندارم. و ساعت نه نشده خودم را به رخت خواب عزیزم دعوت کردم. البت جان خواجه، هیچی هیچی هم که نبود. اما راستش همین خستگی که ذکرش رفت حوصله شرح ما وقع برایم نگذاشته. حتی حال لفظ قلم نوشتن هم ندارم. صبحی، دیر‌تر بیدار شدم و باز بی صبحانه نشستم پای کلاس‌های نقشه خوانی. دو جلسه‌ای نگاه کردم و بعد بلند شدم خانه را جمع و جور کردم. همین جور جمع و جور می‌کردم و می‌دیدم نخیر، اوضاع خیلی خراب است. برداشتم همه‌جا را گرد‌گیری کردم، مبل‌ها را جابجا کردم و جارو کشیدم و سرامیک‌ها را هم پاک کردم. بعد ‌از ظهر بود که بلاخره تمام شد و بعدش، بدون ناهار، رفتم حمام. از اینجا به بعدش ولی دیگر هیچ کاری نتوانستم بکنم. گفتم که، حتی نای غذا خوردن هم ندارم. پس هیچی دیگر. البته چرا. همینجور که دراز کشیده‌ام بلکه کمر دردم آرام شود، برای چند جای بی ربط دیگر توی این شهر رزومه فرستادم. بعدش هم رفتم و موقعیت‌های کاری با ربط و مورد علاقه‌ام توی تهران و شهر‌های دیگر را نگاه کردم و دو کیلو غصه خوردم و یک کیلو هم ذوق کردم برای کسی که می‌تواند از این فرصت‌ها استفاده کند. آخرش هم ته دلم یک دو مثقال خودم را سرزنش کردم که چرا نشستی فرصت بیاید در خانه را بزند؟ چرا خودت فرصت نمی‌سازی؟ بله، راستش راهش را کمی بلدم ها، اما مدتیست جرئتم را گم کرده‌ام. باید آگهی کنم توی روزنامه بلکه زودتر پیدایش کنم و خودم فرصتی را که منتظرش هستم بسازم. حالا باشد تا فردا. گفتم فردا، شاید از این شرکتی که رفتم مصاحبه خبر بدهند. هنوز خودم تصمیم قطعی نگرفته‌ام اما. گاهی می‌گویم شاید یک کم دیگر هم صبر کنم بلاخره موقعیت بهتری پیدا کنم. ولی خودم هم دارم می‌گویم "شاید". دو دقیقه بعد همه مصیبت‌های این مدت بیکاری را به خودم یادآوری می‌کنم و می‌گویم اگر زنگ بزنند حتماً قبول می‌کنم. حالا این هم باشد تا فردا. اصلاً شاید زنگ نزنند. حالا هر چه خیر باشد، من که دیگر حتی نای فکر کردن هم ندارم. وانگهی خواجه جان شما خودت می‌گویی:

صبر کن حافظ به سختی روز و شب

عاقبت روزی بیابی کام را

 

بله، عاقبت...